... اینجا ساعت 25 است...
در اینجا ما از خدا یک ساعت وقت اضافه گرفتیم تا از اون چیزهایی حرف بزنیم که همیشه باید میزدیم ولی وقتشو نداشتیم
بعد از کلی وقایع تکراری یه عروسی خیلی می چسبید .عروسی دخمل داییم بود هم بازی دوران بچگیم یکی از عزیزترین کسایی که در زندگیم وجود داره .براش آرزو میکنم که تا آخر عمر با عشقش خوشبخت زندگی کنن. دختر داییم مثل همیشه زیبا بود و در لباس عروسی نازتر هم شده بود . فامیل های دامادآذری بودن و خواهر داماد و پدرش و پسر داییم خیلی قشنگ ترکی می رقصیدن و از همه قشنگتر خواهر داماد .میدونید که رقص پا در رقص ترکی همزمان با رقص دست خیلی مهمه و دخترا طبیعتا قشنگتر اینکارو انجام میدن . خلاصه عروسی خیلی خوب بود جای همتون خالی .بزن و برقص ... شاواشم که جای خودشو توی عروسی داره و ماهم خوب از این موضوع بهره مند شدیم بین خودمون بمونه ! وقتی آهنگ خداحافظی رو گذاشتن و از زیر قرآن داشتن ردشون میکردن تا راهی خونشون کنن اشک تو چشام جمع شده بود .از بین اون همه جمعیت یه دختربچه 3 یا 4 ساله ناز و بامزه با لباس عروسی کوچولوش که مامانش تنش کرده بود واون لحن صدای توک زبونیش بدو بدو اومد گفت : عروووووس خانوم ..عرووووووووس خانوم ..کجا میری ؟ وعروس خانوم لبخند زد و اونو بوسید .و ما هممون از سادگی و شیرینی اون فرشته کوچولو خندیدیم .
هیچوقت نخواستم از دلتنگی هایم بنویسم ..
هیچوقت نخواستم دفتر خاطراتم از خاطرات بی ارزشم سیاه شود اما امروز رسیدم به جاییکه می خواهم بنویسم قدر همه نانوشته هایم .. یاد گرفته ام که کاغذ سفید ارزشی ندارد. یاد گرفتم همین نانوشته های بی ارزش زندگیم را میسازد ..
هیچوقت عاشقی را فریاد نزدم و چه خوب که نزدم و ادعا کردن کار آسان اما عمل کردن بس دشوار است دل ر ا فرش راهم کرده ام تا به عقل برسم تا خانه ای با آجرهای منطق بسازم عمری که از خدا گرفته ام خیلی نیست اما این درس را از تجربه روزگار گرفته ام.
خدا را رها نکن تا به خود بپردازی که رها میشوی تا جایی که ذهنت هم یارای رفتن به آنجا نیست ..
داستانها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو بی تو می رفتم تنها .. و صبوریم را کوه تحسین می کرد .
در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک ..اما آیا باز برمیگردی؟ چه تمنای محال خنده ام می گیرد !
*مصدق*
دلم خون شد از این افسرده پاییز ازاین افسرده پاییز غم انگیز غروبی سخت محنت بار دارد همه درد است و با دل کار دارد شرنگ افزای رنج زندگانی ست غم او چون غم من جاودانی ست نه در خورشید نور زندگانی نه در مهتاب شور شادمانی فلق ها خنده بر لب فسرده شفق ها عقده در هم فشرده کلاغان می خروشند از سر کاج که شد گلزار ها تاراج تاراج! نهیب تندبادی وحشت انگیز رسد همراه بارانی بلا خیز به سختی می خروشم: (( های ، باران ! چه می خواهی ز ما بی برگ و بار ان؟ برهنه بی پناهان را نظر کن در این وادی قدم آهسته تر کن شد این ویرانه ویران تر چه حاصل؟ پریشان شد پریشان تر چه حاصل ؟ تو که جان می دهی بر دانه در خاک غبار از چهر گل ها می کنی پاک غم دل های ما را شستشو کن برای ما سعادت آرزو کن .)) در پاییز 1388 خورشیدی دلهایتان بهاری باد.. این هفته ، هفته آتشنشانی بود و در بعضی آتشنشانیها نمایشگاه و مانور داشتن .. نمیدونین چقدر جالب بود منم به یکی از این ایستگاه ها که دوستم مانور داشت رفتم ، دخترا پا به پای پسرا حتی بهتر و بیشتر از اونا رو تشک بادی می پریدن آتیش خاموش می کردن و شوتینگ که غوغا بود واسه خودش . نمیدونین (البته شاید بدونین) چه دوره هایی می بینن تا یه آتشنشان حرفه ای بشن همه چیزهای لازم رو برای تمرین توی سوله داشتن حتی آسانسور ..جنازه نمادین چسبیده به سقف و خلاصه همه چیز .. به همه آتشنشانای عزیز خسته نباشید میگم.خدا قوت. آرام زیر نور ماه در کنار درختی نشسته است. ماه را در حوض خانه اش زندانی کرده و با ماه حوض درد و دل میکند .. ماه به ساده دلیش لبخند میزند .... می خواند سرمشق های گذشته اش را ...وفریاد می زند افسوس رونویسی های بی فکرش را..ماه به خدا نگاه میکند . حالا راه برای برگشت سخت و ناهموار شده ..حالا زجر ناله هایش بیشتر شده اما دل گواه همتی است که به یک اشاره بر میخیزد..اشک هایش دیگر نمیگذارد ماه را ببیند . چشمانش را پاک میکند ..اراده اش پایدارتر و حال چشمانش رو به کورسوی امیدی است که از مشرق می تابد ..ماه دیگر نیست. خورشید امیدش تابیدن میکند و از خدا برایش پیغام آورده که : برای برگشت هیچوقت دیر نیست .
سلام عزیزای مهربون نماز روزه روزه دارای گل قبول خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟ ..دلم براتون یه ذره شده خدا میدونه چقدر..ممنون که مراقب ساعت وبم بودین تند تند باطریشو عوض میکردین که خاله میاد ساعت خواب موندشو نبینه دلش بگیره...وااااای خیلی دوستون دارم ..... نتو نستم اول ماه رمضون (رمضان) یه آپ در مورد این ماه داشته باشم شرمنده ..این آپ دیرو از خالتون بپذیرین. خدایا شکرت که یکبار دیگه بهم فرصت دادی تا در رمضانت زندگی کنم ،و سوار بر بال این کبوتر عاشق رحیل کنم تا به سویت برسم. خدایا نمیدانم آیا میتوانم سال بعد هم در ماهت مهمان سفره ات باشم یا نه؟اما از تو میخواهم که بهم کمک کنی تا لیاقت مهمان تو بودن را ثابت کنم . خدایا تو خود بهتر میدانی که در این ماه سالهای قبل چه لطف هایی به من شد ..دری باز شد و داخل نشدم و دوباره بسته شد.خدایا نمیخواهم دیگر غفلت کنم تو مرا یاری کن تا بنده ات باشم. خدای من ، نیاز دل نیازمند من ، خاک در کویت هستم مرا محتاج خود کن و از محتاجی دیگران رها ساز که کسی که به نیازمند تو نیازمند شود حقیر است . دوباره ماه رمضان و دوباره رها شدن از جسم و پیوستن به روح .از هر چیزی که به جسمت مرتبط است برای چند ساعت رها میشوی از تغذیه اش .. از حرفهای بیهوده اش .. از کارهای بی ربطش .. و به تغذیه روحت رسیدگی میکنی.. وقتی شکمت به سر و صدا می افتد یاد افرادی می افتی که این صدا لالایی هر شبشان است ..وقتی فرزندشان از فرط گرسنگی حتی نمیتواند اعتراضش را فریاد بزند که بگوید مادر پدر من گرسنه ام ..و زمزمه میکند و مادر و پدری که آوای صدایشان حتی از فرزندشان کمتر است و صدای گریه های شبانشان بلندتر که با اشکی بر روی گونه ناچارند به عزیزشان بگویند نداریم .. وقتی میتوانی جواب دهی ولی سکوت میکنی یاد کسانی می افتی که چقدر بزرگوارانه در مقابل حرفهای بیهوده ات سکوت کردند.وقتی لب به سخن بیهوده نمی گشایی وقتی هر کاری را انجام نمیدهی وقتی حتی نیتت را برای کردارت در نظر میگیری عقل و دل و زبانت را مدیریت میکنی.کلاسی 30 روزه برای خودسازی .. با کادری که خانواده و دوستانت را شامل میشوند ..که خودت استاد خودت و دانش جوی خودت هستی .و تنها ناظرت خدایی است که تمام تلاشهایت را در نظر میگیرد و بعد نمره میدهد ..تمام تلاشهایت از اول تا آخر .. ولحظه ناب لحظات نزدیک شدن به افطار است ..لحظات دعا و راز و نیاز با خدا..لحظه شور و اشتیاق ..دستان خالیت را به سوی آسمان دراز میکنی تا از خدا خودش را طلب کنی .. مرحمتش را ..لطفش را..و نعماتش را.. آرزو میکنی و از ته دل آمین میگویی..حال که دعا میکنی بعد از من ات یاد ما را هم بکن.. التماس دعا بدجور ! هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد هست آن است که هر لحظه به یادت باشد سلام به خواهر زاده های عزیزم و دوستای مهربونم ... خوبید؟خوشید؟سلامتید؟ واسه خاله یه مسئله ای بوجود اومده امتحانای ترمم بخاطر انتخابات افتاد عقب یعنی شهریور.. اولش کلی خوشحال شدیم ولی الان کلی ناراحتیم ...آخه همه چی یادمون رفته درسای این ترمم هم عجیب سخته !! حس درس خوندن هم عجیب ، نیست !!! ولی مجبورم خوب بخونم شما که نمیخوایید خالتون مشروط شه ؟؟؟؟؟؟؟ اینه که تا 15 -16 شهریور نمیتونم بیام نت ...ولی اومدم این نبودنا رو جبران میکنم .. امیدوارم ماه رمضان خوبی داشته باشید و هرکس هرجور که میخواد تو این ماه بهره کافی رو ببره. در ضمن دعا کنید امتحانامو خوب خوب بدم . دلم براتون خیلی تنگ میشه مراقب خودتون باشید تا خاله بیاد................. 





![]()

![]()
![]()

| Design By : Night Skin |

